زندگی

زندگی خوردن و خوابیدن نیست .

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست .

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف .


زندگی خوردن و خوابیدن نیست .

انتظار و دیدن و نادیدن نیست .

زندگی چون گل سرخی یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار

همه همسایه دیوار به دیوار همند

دکتر علی شریعتیاست

نوشته یه دوست

 مولانا میگه

آب کم جو تشنگی آور بدست

تا بجوشـد آب  از بالا و پـسـت

به جای اینکه دربه در دنبال خوشبختی باشی

ارزش درونت رو اونقدربالا بـبـر

که خوشبختی خودش به سمت تو دوان دوان بیاد

منظورازخوشبختی پول نیست

  فرعون هم پولدار اما گمراه و بدبخت بود .

درجات خوشبختی :

لذت ، آرامش خاطر، سلامتی ،

آبرو ، پول ،همسر و فرزند خوب و . . .

ضمنا این گفته خدا :

خداوند از آسمـان آبی نـازل کـرد

که در هـر رودی بقـدر وسعـتـش جـاری شـد

براحتی از معـنی و پـیـامـش نگـذر

البته شـایـد آب در اینجا بـیـشـتر معـنی حکمت بـده

شـایـد هـم مـنـظـورش ایـنـه کـه

هـر کی خوش قلب تـره ، خوشبخت تـره.

شاید دوستم این مطلب رو با توجه به

روحیات من نگارش کرده باشد

به هر حال و با هر برداشتی خرسندم


گذر از هستی به عدم

گذر عمر باشتاب و بی وقفه ادامه دارد

هرروزباشتابی بیشتر و هولناک تر ادامه دارد

سرانجام کار چیست

چاره چیست برای افسار زدن به این لجام گسیختگی

آیا مرگ کارساز است 

آیانوشدارو در نیستی است و عدم

پس فلسفه زندگی چیست

آفرینش چی؟

شوق دیدار

... نه حوصله ی شکایت و چسناله دارم و

نه می توانم خودم را گول بزنم و

نه غیرت خود کشی دارم.

فقط یک جور محکومیت قی آلودی است که

در محیط گند بی شرم مادر قحبه ای باید طی کنم

همه چیز بن بست است و

راه گریزی هم نیست...

همه از مرگ می ترسند و

من از زندگی سمج خودم...

نظر یه دوست.

لحظه ای که فرشته ی مرگ چشم در چشم من اندازد..

به خدا غرق نگاهش میشوم...

مرده بودم پیش ازاین،،اما چه غم..

زین پس،از باده ی او مینوشم..

میروم چون باد ،،،،

از پی ام کس نفرستید..

نگریید،که من،،،

مرده بودم قبل ازاین

زندگی را مرگ خوش است

زندگی مثل قفسی می ماند و تو زندانبانش...

کاش زندانبانی می بودی

که مرا عاشق این دام و قفس می کردی...

دانه دادی اما؛ بی محبت دادی

آب دادی اما با چه منت دادی...!

شوق پرواز مرا سوزاندی

قلب رنجور مرا می راندی.

مرده ام من دیگر...؛

مرده ای که فقط

فکر و ذکرش گذر عمرست و رهایی از آن...

نظر یکی از بازدید کنندگان محترم

به طوفان مانی ای دنیا

که عمر برق آسا را

به رخصت هر زمان گه بر فراز وگه نشیب ...

آری فریبایی سرابی فتنه ای

افسونی و افسانه می سازی

فریبت را نخواهم خورد

به تو من دل نخواهم بست

که دل بستن تولد ماندو

دل بر گرفتن هست مرگ دل... 

زندگی...

در زندگی زخم هایی هست که

مثل خوره روح را آهسته در انزوا  می خورد

و می خراشد .

و...

ص.ا.د.ق.ه.د.ا.ی.ت.

زندگی...

زندگی را بهتر از من حس نمود

او که حتی عاشق ماندن نبود

من که از جان دوستش میداشتم

زندگی را یک قدم نشناختم

زندگی را در نگاهم تار کرد

او مرا از ماندنم بیزار کرد

حال من تنهای تنها مانده ام

از همه هم صحبتان جا مانده ام

ای حریص و عاشق این زندگی

یک نفس هم سر نکن در بندگی

زندگی بشکستن یک جام نیست

یا که بگذشتن زروی بام نیست

زندگی آزادی مرغ از قفس

یا که آواز قناری از هوس

زندگی خندیدن یک کودک است

یا دمیدن از درون سوتک است

قرارنبود

تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده

این ‌قدر وقت‌مان را در آخور‌های سرپوشیده‌ی تاریک بگذرانیم

به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز

 قرار نبوده تا نم باران زد،

دست‌پاچه شویم و

زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم

مبادا مثل کلوخ آب شویم...

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،

دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند

و عاقبت هم یک روز

در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود.

یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد

که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم
و سی‌ وچند سال بگذرد از عمر‌مان
و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم.
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم
تا علیه خورشید عالم‌تاب و گرما و محبتش،
زره بگیریم و جنگ کنیم
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا،
 صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن
و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم،
 اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌ای که
برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم،
از هیچ چیز راضی نیستیم،
اما سردرنمی‌آوریم چرا؟
نظر عزیزی در باره مطلب فوق

اگر راضی نیستیم به دلیل آن است که روحمان ارضا نمی شود
اگر روحمان ارضا نمی شود به دلیل آن است
که هر چیز یا هر کس را آنگونه که هست نمی خواهیم
بلکه آنگونه که تصور میکنیم یا می پسندیم یا دلمان میخواهد میخواهیم.
گاهی گفتن نا گفته ها به آنهایی که دوستشان داریم یا گوش شنوایی دارند راضیمان میکند .
گاهی نگاهی از اعماق وجودمان به کسانی که به ما تعلق خاطر دارند
یا ما به آنان عشق می ورزیم ارضایمان میکندوگاهی نوشتن شعر یا مطلبی و گاه هیچ.
ما همگی به دنبال نیمه گمگشته خویشیم آنگونه که می خواهیم!! افسوس.....

دل زده و دل داده...

من نمی دانم وهمین درد مرا سخت می آزارد

که چرا  انسان این دانا این پیغمبر

در تکاپوها یش. چیزی از معجزه آنسوتر

ره نبرده است به اعجاز محبت

چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است

و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است

من برآنم که در این دنیا

خوب بودن بخدا سهل ترین کارست...

وهمین درد مرا سخت می آزارد.

این مطلب رو تو سال 86 نوشته بودم .

چون بسیار با این دوران پس از گذشت 6 سال هم نیاز بود

و کمبودش رو احساس می کردم

دوباره تو وب گذاشتم ...

بازم  میگم انسانم آرزوست...