تا جایی که فهمیدهام قرار نبوده
این قدر وقتمان را در آخورهای
سرپوشیدهی تاریک بگذرانیم
به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشتهای بیمرز
قرار نبوده تا نم باران زد،
دستپاچه شویم و
زود چتری از جنس پلاستیک
روی سر بگیریم
مبادا مثل کلوخ آب شویم...
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،
دراز بکشد نیلبک
بزند با سوز هم بزند
و عاقبت هم یک روز
در همان هیات چوپانی به
پیامبری مبعوث شود.
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد
که به
حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم
و سی وچند سال بگذرد از عمرمان
و
یک شب هم زیر طاق ستارهها نخوابیده باشیم.
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم
تا علیه خورشید عالمتاب و گرما و
محبتش،
زره بگیریم و جنگ کنیم
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا،
صورتک زرد به نشانهی سفت بغل
کردن
و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمیدانم،
اما همینقدر
میدانم که اینهمه “قرار نبوده”ای که
برخلافشان اتفاق
افتاده، همگیمان را آشفته و سردرگم کرده…
آنقدر که فقط میدانیم خوب
نیستیم،
از هیچ چیز راضی نیستیم،
اما سردرنمیآوریم چرا؟
نظر عزیزی در باره مطلب فوق
اگر راضی نیستیم به دلیل آن است که روحمان ارضا نمی شود
اگر روحمان ارضا نمی
شود به دلیل آن است
که هر چیز یا هر کس را آنگونه که هست نمی خواهیم
بلکه
آنگونه که تصور میکنیم یا می پسندیم یا دلمان میخواهد میخواهیم.
گاهی
گفتن نا گفته ها به آنهایی که دوستشان داریم یا گوش شنوایی دارند راضیمان
میکند .
گاهی نگاهی از اعماق وجودمان به کسانی که به ما تعلق خاطر دارند
یا
ما به آنان عشق می ورزیم ارضایمان میکندوگاهی نوشتن شعر یا مطلبی و گاه
هیچ.
ما همگی به دنبال نیمه گمگشته خویشیم آنگونه که می خواهیم!! افسوس.....