آتش زهد...
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش امدو هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی وخورشیددمید
گفت بااین همه ازسائقه نامید مشو
تکیه براخترشب دزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
اتش زهد و ریاخرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بیندازو برو
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 23:7 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است