سلام...

...

سکوتی تلخ حکمفرماست.

فکرم منجمد شده و ...

رها هم در گیر شده ...

احساس می کنم خودم نیستم.

دیگه راحت نمی تونم تصمیم بگیرم.

باور این که زندگی این قدر سخت باشه سختر است.

مثل عنکبوت تو تارهای دست ساخته خودم گیر افتادم.

رهایی غیر ممکن شده برای کسی که خودش رو رها می دونه.

چقدر آزار دهنده هست قید وبندهایی که به نام عرف مارا به زنجیر

کشیده است.

نفس ارزش بیرون آمدن نداره ولی ناخواسته میاد  مثل خودمان بی

اراده ...

 

 

   هرکه یارِ ماست مِیلِ کُشتنِ ما می‌کند


           جرم یاران چیست دوران این تقاضا می‌کند  

    

می‌کند افشای درد عشق داغ تازه‌ام


    این سیه‌رو دردمندان را چه رسوا می‌کند

اشک هر دم پیش مردم آبرویم می‌برد


        چون توان گفتن که طفلی با من اینها می‌کند

    از جنون ما تماشای خوشی خواهد شدن


هر که می‌آید به کوی ما تماشا می‌کند

         دم به دم از درد وحشی سنگ بر دل می‌زند


هر زمان درد دلی از سنگ پیدا می‌کند