می خواست آخرین دسته گل مریمش را به زور بفروشد

  من که پشت چراغ  قرمز .

پشت فرمان  پژو  عنابی رنگ که رنگ افکار به هم ریخته ام بود

 و نگاهم جا مانده بود .

 روی کلاغی که نوک آخرین چنار خیابان نشسته بود .

  می گفت مادرش مریض است

  می گفت همه گل ها  یک جا هزار تومن .  .  . 

  خداییش می ارزید...

 اما من کسی را نداشتم که هزار تومن خرجش کنم.

 که هزار تومن بیارزد ...

 این را که گفتم ...خندید... و رفت...

  گل ها را شاید برای مادرش برد   .  .  .