باور کن...
می خواست آخرین دسته گل مریمش را به زور بفروشد
من که پشت چراغ قرمز .
پشت فرمان پژو عنابی رنگ که رنگ افکار به هم ریخته ام بود
و نگاهم جا مانده بود .
روی کلاغی که نوک آخرین چنار خیابان نشسته بود .
می گفت مادرش مریض است
می گفت همه گل ها یک جا هزار تومن . . .
خداییش می ارزید...
اما من کسی را نداشتم که هزار تومن خرجش کنم.
که هزار تومن بیارزد ...
این را که گفتم ...خندید... و رفت...
گل ها را شاید برای مادرش برد . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 0:22 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است