مهمان مهمان خانه پدر
اومد مسافر ما و به مقصد رسید بی آلایش و ساده بدون استقبال و پایکوبی نه از سیسمونی ب سبک امروز خبری بود و نه از تدارک جشن و انتخاب برای روز خاص تولد خلاصه اومد به وقتش وطبیعی ...
پسرکی با رشدی خوب و سالم پا به دنیای پدر و مادری گذاشت که از جبر روزگاز کمر به قتلش بسته بودن و چه خوب شد که خدای او از خدای ما توانا تر بود...
وابستگان پدری استقبال بدی نداشتند با وجود تنشی که سر بعضی از قول ها و عدم عمل به آن بعد مهمان ناخوانده ما بین من و خانواده پیش اومده بود ...
روزهای تلخ و سخت گذشت و او امید آورد با خودش برای جمع بی آلایش ما ، خدا رو شکر او دعوت بکار نشده بود سرگرم بچه داری شد در روزهایی که باید نو عروس وار به خودش برسه و نازش برای من و خانواده خریدار داشته باشه ...
چند ماهی گذشت و تنها دلخوشی ما در آن روزگار سخت سعید رضا بود که چون در فرهنگ ثبت و احوال تایید نشد به جبر روزگار و عرف مد شده در جامعه برای تعین نام های دو اسمی شد احمد رضا در هویت سجلی و سعید برای مااا...
جبر روزگار و نا مهربانی بعضیا مارو مجبور به کوچ به خانه پدری کرد ... اندک لوازمی رو که تدارک دیده بودیم به دندان گرفتیم و در مهمان خانه ۱۵ متری آنها ساکن شدیم و شدیم مهمان سفره مادری رنج کشیده و مهربان و هفت برادر و خواهر قد و نیم قد...سفره ای که اگه چرب نبود بی ریا بود و اولین ظرفش برای او ، حالا قروتی بود یا کل جوش یا اشکنه اوچاردست و... سعید هفت ماهه بود که من در بخشی و او در شهری دیگر مشغول بکار معلمی و مادر و خواهرها و جعفر شدن مهد کودک سعید در آن ایام و او در عین نبود خیلی از امکانات در جمع خانواده پادشاهی می کرد برا خودش از تغذیه سالم قروتی بگیر که مادر با دست یه لقمه دهان خودش می ذاشت و یه لقمه دهن نوه خوش غذاش و در میانه روز و در نبود او دو همسایه بهش شیر میدادن و سعید برادر رضایی میثم بود و دختر اون همسایه دیگه...حالا که خوب فکر می کنم بعضی از خصلت های خوب سعید که در من و او نیست و نداریم از شیر مادر میثم هست شاید... چون او نیز چنین هست...
تازه به راه افتاده بود و خوشگل و تپل ، براش یه شلوار لی آبی نفتی دم پا پاکتی گل دار خریده بودیم و یه بلوز یقه ۵ سانت نخودی و کفش ابری بنددار قرمز و چه عسلی شده بود چند قدمی بر می داشت و گاهی تلپی می خورد زمین ، بزرگ و بزرگ تر شد ودر جمع ما شده بود دلخوشی من و او و اسباب بازی فاطمه سمیه حلیمه و جعفر در روزگاری که اگه اقتصاد خوب نبود جمع خوش بود با داشته ها شون ...
سعید بابا ازت دلخوره بابت رفتار دیشبت...
زندگی رسم غریبی است