روزی روزگاری در گوشه ای از شهر و در هیاهوی کارو نقشه برای آینده وشروع زندگی ، به مدد عاشقانه های یکدیگر سر از پا نمی شناختیم و ایام فراق رو با دلنوشته هایی برای هم قابل تحمل می کردیم و عصر چهارشنبه هرهفته من به شوق رسیدن و او به شوق دیدار لحظه لحظه و ثانیه ثانیه آن را هنوز حس میکنم هرگاه فارغ از زنگارای زندگی روزمره فرصت سرک کشیدن به صندوقچه ایام میسر می گردد...

نداشتیم و خوش بودیم و امیدوار به روزهای طلایی...

دو ماهی گذشت به عاشقی به دیونگی به ماه عسلی خاطره انگیز به گشت و گذار پیاده روی و عکس های دو نفره و تک نفره با دوربین کداک و حلقه های ۳۶ عددی که یکی پس از دیگری تموم می شد با موهایی که به سلیقه او بزور تخم مرغ و دستمال بستن سر به هوا شده بودن زورکی و سیخ سیخ و ناهمگون ...پیادروی های مسیر فلکه برق و آب و مغازه گردی ها...خرید گوشت چرخ کرده و نون .شامی دلپذیر و ساده و عاشقانه های لب پنجره مهمان پذیری در جه سه.‌‌‌.. اشتباه نکنم سه شب آنجا بودیم با خاطراتی بیاد ماندنی..‌‌.شب ده فروردین امسال همون مسیر رو دوسه بار با ماشین آهسته رفتیم و نبود اون مهمان پذیر و اون عاشقانه هاااا .‌.‌‌. من و او بودیم همراه ... همراه با سکوتی خفه کننده...

پس از آن دو ماه فراموش نشدنی مهمانی ناخواسته وارد حریم عاشقانه هایمان شد با توجه به جامعه سنتی و چهره غالب عرف اجتماعی، غیر قابل پذیرش و غیر قابل بیان...من و او هر روز در بلاتکلیفی مرگ بار و مهمان ناخواسته هروز  فربه تر از دیروز و در حال رشد..‌.

هرچه بفکرمان رسید انجام دادیم از بپر بپر پله ها ی سته تا یکی تا بلند کردن کپسول ۱۶ کیلویی بوتان تا فشار های بی ملاحظه و مشت های ناخودآگاه به مهمان ناخوانده مصرف عدس و ماش تف داده تا خوردن و بالا آوردن زهرمارای اون دوچرخه سوار لب کج شبکه بهداشت...

هرچه ما کوشش در نادیده گرفتن مهمان ناخوانده داشتیم او سمج به ماندگاری و بارشد بی وقفه اومده بود تا روی ما را کم کند و چنین شد...

اون مهمان ناخوانده حالا پهلونی شده و سنگ صبوری برای بابا ..‌.قول ساختن دوباره میده و نوید برگشت خنده های ناگهانی و بلند من رو .‌.. میگه بابا پشتت هستم تا قیامت به هر قیمتی.‌..

قول قول پدر پسری

سنگ صبور من و خواهرش در زمانی که بغض و دلگیری از زمانه و بی معرفتای اون سراغ مون رو می گیره‌...