امروز که خورشید از باختر طلوع کند سیزده فروردین است و روز گشت و گذار...

بیست و هفت سال قبل در چنین روزی از باغ پدری پیاده به کوه زدیم ودر مسیر راه گفتیم و شنیدیم و خندیدیم ودر سایه صخره ای کوچک جا خوش کردیم ، آتشی و جگری  و دنیایی از آرزوهای کوچک و بزرگ ، سرمست و سر به هوا و غافل از سیخ برای جگر ، آتش و جیگر بقول او محیا بود و سیخ نداشتیم...

با ترکه های انار تازه بوی بهار شنیده و سبز شده  سه عدد سیخ ساختیم و دور از نظاره و غوغای مردم پراکنده در دامن کوهپایه ، جیگر به دندان گرفتیم و دل دادیم و قلوه گرفتیم...

آن سیزده قشنگ ترین سیزده عمرمان بود . سرخوش و سرمست با آرزوهایی قشنگ و چند عکس به یادگار ...

امروز اما جیگر و دنده کباب و امکانات همه جوره هست ولی افسوس که نیست  آن جیگری که به دندان بگیریم و دلی که بدهیم و قلوه ای که بگیریم و نه حتی آرزوهایی که قشنگ بودنشان هم برایمان مهم نباشند ، فقط باشند ...

چنارای منتظر خوب می دانستند پایان این آرزوهای قشنگ را ، برای همین در عین احساس درد تبر و اره ذهنمان که به جانشان افتاده بود ، سایه گسترده و نسیمی دلربا ساخته بودند برای شنیدن آرزوهای عاشقی بی مدعااا...

امروز پایان سفری بیست و هفت سال و سه روزیست که جان کندیم برای ماندن و نشد که نشد ...

دیگه محسن از طعم تلخ کلپوره و شاتره و حلیله و شکلات تلخ خوشش نمیاد و عاشق شیرینیه با هر طعمی که باشد ..‌. فقط شیرین باشد ، به شیرینی دلستر کلاسیک تاریخ گذشته یا عرق سگی کندر...

سلام زندگی ، هستم پای قولم و گر جان دهم می سازمت دوباره ، حتی اگر مجبور شوم برایت طاق زنم با استخوانم ‌..‌.

سیزده فروردین ۱۴۰۱