روزگاری بودشوق بودوانرژی بود من بودم ورویاهای دور از ذهن وشایدم دست نیافتنی...

درختای چناری که هروقت نگاهشون می کردم ذهن شیطون پرواز می کرد و نقشه ها داشت براشون.

اره و تخته وساخت کمد وسرویس خواب اونم با دست خودم  نوع برش طرح چوب وپلیستر اون...

امسال بعد بیست وچندسال رفتم پیش چنار ها بودن ومنتظر

اونا هنوز خودشون بودن سبز وسخاوتمند ولی من نبودم مثه قبل ...

ناخودآگاه خندم گرفت وبغضی دردناک همراه خنده ...

ازاون زمان چند سرویس خواب وکمد تعویض کردم

زندگی روز ب روز رنگ ولعاب جدیدی بخودش گرفته وفربه شده

ولی کوشوق اره وتخته وکو تخیلات ساخت وخواب ولذت...

زندگی نو شده وحس زیباوشوق آفرین من هرروز رنجورتر از قبل...

دیگه نه کوه لذت قبل رو داره نه خش خش برگا و نه شوق پاییز ونم نم بارون...

چه بی رحمانه زمخت شده ایام...

به چند نفر ازدوستان قدیمی زنگ زدم شاید صدای شوق آفرینی بشنوم

ولی سه نفرشون پاسخ ندادن ویکی هم که پاسخ داد

لابلای حرفاش میشد استرس اینکه بخواهم مزاحمش بشم موج میزد

تهش اینکه خوشحال شدم صداتو شنیدم ...

حال همه ما خوب است زمانه عوض شده و ماهم باهاش عوضی شدیم شاید...