بفرما چایی
فکر می کنم به این که اگر یک تصویر اگر فقط یک تصویر در این دنیا قرار بود بر جای بگذاریم،
باید تصویر آن لحظه ای می بود که در آن خانه ی ته خیابان،
پشت آن پنجره ی آفتابگیر نشسته بودیم و سرت را گذاشته بودی روی شانه ی من و هیچ نمی گفتی،
بعد ها اما برایم نوشتی دنیا در آن لحظه آرامترین بوده،
آن لحظه را کاش می شد متوقف کرد،
کاش می شد برایش ترانه ای نوشت،
یا جایی برای همیشه ثبتش کرد،
یا می شد دوباره برگشت به آن خانه ...
به آن آفتاب دلچسب به آن دو لیوان چای،به آن نفس های آرام ...
___ ____ ____ ___ ____
تنهایی یعنی اینکه.اگه کسی ازت بپرسه دردت چیه... چه مرگته...
فقط بتونی بگی.نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم
بفرما چایی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 2:17 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است