شکنجهای زمخت...
مجال نمیدهد لاکردار. ناامیدی. با دستهای سردش روی پوستت جست و خیز میکند.
بگذار در کلام نگنجد این لعنتیِ نفس تنگکن. حالا تو بگرد پی روزنه. از چه باید حرف زد؟
تنهایی را باید کجا برد؟ کدام خیابان، کدام اتوبان به اندازهی کلافگیات بلند خواهد بود؟
خودت را میسپاری به آسفالتها، خودت را میسپاری به دست جمعیتی که دورت را گرفته.
گوشهایت را میدهی به خندهها. اما چیزی زیر پوستت در حرکت است.
ناامیدی پا به پایت می آید. میآید تا خلوتترین نقطهی شهر،
آنجایی ک تو هستی و حجم عظیم تنهاییات. خودت را میدهی به تاریکی.
زُل زدهای به چراغهای روشن شهر که از دور،
جمعیت آدمهایی را به رُخت میکِشد که شانههای هیچ کدامشان حوصلهی بیحوصلهگیهایت را ندارد
. زورت نمیرسد، خودت را میسپاری به دستهای پر زورش، ناامیدی گلویت را فشار میدهد...
بگذار در کلام نگنجد این لعنتیِ نفس تنگکن.
بایگانی: نسرینا رضایی
زندگی رسم غریبی است