خرداد بیچاره ...

هنوز بهار است...

منم نشستم و غرق در چرا ها...

دوتا چایی ریختم وی قوری پر چایی باطعم گسش در انتظار نوشیدن

اولی داغ داغ دومی توصف مونده و قرار گرفته و لب سوز نیست دیگه...

دوتای دیگه ونوشتن وسکوت...

چه همدم مهربانیست این قوری

گرم و گرما بخش

وچه سکوت باعظمتی

خرداد و داستان های خرداد همراز من و قوری چای من...

در پناه مهربانی...

ساعت پنج شد و منم و قوری چایی دوباره

وسکوتی که گاهی با صدای ترمز خودرویی و عبور از سرعتگیری خشن شکسته میشه...

وگرمایی لذت بخش از همراهی قوری چایی

وطعم گس چای ورنگ باختن شیرینی قند...

امشب قند هم طعم گس چای رو بخود گرفته

البته امروز ...