گفته بود دیگه دوست ندارم

نوشته بود ازت فرار میکنم می فهمی

نوشته بود از زندگیم برو بیرون برا همیشه

نوشته بود مردی برام

حتی نوشته بود نبودی و...

ولی چشاش چیز دیگه ای می گفت

ولی ازمن فرار نمی کرد بخودش دروغ میگفت ...

دنبال پیچوندن من نبود

میخواست دلشو بپیچونه

ولی شاید زبون یادبگیره دروغ بگه

شاید دست بیاموزه دروغ بنویسه

اما دل هرگز دروغ نگفته و نخواهد گفت

و از همه مهمتر راستگو تر از چشم ندیدم و ...

نخواهی دید غریبه...