از یه دوست
چند روزیست حال من دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوان فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم راگرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 20:15 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است