میگه: چایت رو بنوش...

نگران فردا نباش...

از گندمزار من و تو...

مشتی کاه می ماند...

برای بادها...

ولی نگفت گذشته درد ناک و چه جوری به باد ها بسپاریم

تا چنان ببرد که اثری از بودنش و آزاردادنش برجای نماند...

یعنی چنین بادی هست

اگه هست چراخودشو نشون نمیده