حرف های...
میگه: چایت رو بنوش...
نگران فردا نباش...
از گندمزار من و تو...
مشتی کاه می ماند...
برای بادها...
ولی نگفت گذشته درد ناک و چه جوری به باد ها بسپاریم
تا چنان ببرد که اثری از بودنش و آزاردادنش برجای نماند...
یعنی چنین بادی هست
اگه هست چراخودشو نشون نمیده
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 12:55 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است