خواهر و حق داره هرچی بگه...
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجب بین که چه نوری زکجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی ومن خانه خدا میبینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم
کس ندیست زمشک ختن ونافه چین
انچه من هر سحر از باد صبا می بینم
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم بیش
که من این مسئله بی چون چرا میبینم
خدا جونم شکرت
شکر بابت همه چیز
خدا جون دوست دارم تا خود خودتتتتتتتتتتتتتتت
خدا جون ممنونم بابت تموم مشکلاتی که سر راهم قراردادای
تا همه اونا بشن یه بهونه واسه نزدیکتر شدن به خودت
ودر اخر....
تو نسیم خوش نفسی
من کویر خار وخسم
گر به فریادم نرسی
همچو مرغی درقفسم
.
.
.
بی قرارتم خدا جون تنهام نذاری که بی تو هیچم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 22:32 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است