باران...
باران... کمی آهسته تر اینجا کسی در خانه نیست!
من هستم وتنهایی و... دردی...که نامش زندگی ست!
در این مغاکِ بی گذر شب می ستیزد با سحر!
آیینه دریا می شود از چشمِ من مواج تر!
شب هایِ این ویرانسرا بی رونق و طولانی اند
اینجا...دقایق بیش و کم مغلوبِ سرگردانی اند!
با نابهنگامِ صدا تصویر می سازی چرا؟
از آدمیت خسته ام...خط می زنم این قصه را
در پرتوِ فانوسِ تن پروانه ای...جان می کند!
گردَش حماقت پیله ای تا سقفِ زندان می تند!
در ورطۀ این امتحان ذاتاً...حقایق نارس اند!
غرقِ هوایت سایه ها سرگشته و دلواپس اند!
در خاطرِ آشفتگان نقشی مجسم می زنی!
نفرین به نجوایت اگر... از عاشقی دم می زنی!
من زخمی دلتنگی ام ...باران... کمی آهسته تر
آآهنگِ گامت می دهد...از تلخیِ فردا خبر
بی سرپناه اکنون رها...بر بامِ غم ایستاده است!
هر لحظه آهی می کشد وز عشق دور افتاده است!
آیینه دریا می شود از چشمِ من مواج تر!
شب هایِ این ویرانسرا بی رونق و طولانی اند
اینجا...دقایق بیش و کم مغلوبِ سرگردانی اند!
با نابهنگامِ صدا تصویر می سازی چرا؟
از آدمیت خسته ام...خط می زنم این قصه را
در پرتوِ فانوسِ تن پروانه ای...جان می کند!
گردَش حماقت پیله ای تا سقفِ زندان می تند!
در ورطۀ این امتحان ذاتاً...حقایق نارس اند!
غرقِ هوایت سایه ها سرگشته و دلواپس اند!
در خاطرِ آشفتگان نقشی مجسم می زنی!
نفرین به نجوایت اگر... از عاشقی دم می زنی!
من زخمی دلتنگی ام ...باران... کمی آهسته تر
آآهنگِ گامت می دهد...از تلخیِ فردا خبر
بی سرپناه اکنون رها...بر بامِ غم ایستاده است!
هر لحظه آهی می کشد وز عشق دور افتاده است!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ ساعت 22:58 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است