...می خواهم سرتاسر زندگی خودم را

مانند خوشه ی انگور دردستم بفشارم و

عصاره ی آن را؛نه؛شراب آنرا؛

قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم.

فقط می خواهم پیش از آنکه بروم دردهایی که مرا خرده خرده

مانند خوره یا سعله گوشه ی این اتاق خورده است روی کاغذ بیاوئم...

آیا منظورم نوشتن وصیت نامه هست؟ هرگز ؛

چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد؛

وانگهی چه چیزی می تواند روی زمین برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد...

آنچه را که زندگی بوده است از دست داده ام...

فقط با سایه ی خودم خوب می توانم حرف بزنم ؛

اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند...

فقط او می تواند مرا بشناسد؛ او حتماً می فهمد...

می خواهم عصاره ؛

نه شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده

به او بگوییم: « این زندگی من است !!» ...

من سعی خواهم کرد که  این خوشه را بفشارم

ولی آیا در آن کمترین اثر از حقیقت وجود خواهد داشت یا نه ؟

این را دیگر نمی دانم...در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم...

من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف های جورواجور شنیده ام

حالاهیچ چیز را باور نمی کنم ... من حالا خودم را هم باور ندارم...

زندگی من در سرما و تاریکی جاودانه شده است ؛

در صورتی که تنم مثل شعله می سوزد و مرا مثل شمع آب می کند...

نه اشتباه گفتم مثل یک کنده ی هیزم تر است

که گوشه ی دیگدان افتاده وبه آتش هیزم های دیگر برشته و زغال شده است؛

ولی نه سوخته و نه تر وتازه مانده ؛فقط از دود ودم دیگران خفه شده است

ص ا د ق چه سوزنده می گویی و چه خوب  می خراشی و می تراشی زخم را