وقت رفتن است و نگرانی و اضطراب کشنده ای که چند ماه است.

با من همدم شده و گذشت زمان رو برام دشوار کرده.

همون تشویش امروز

در نگاه و صدای عزیزی که من آرامشش رو بر هم زدم نمایان بود .

چرا گفتم ؟چرا در برابر اصرار او مقاومت نکردم؟

چرا چنین بار سنگینی رو بدوش او گذاشتم.

چرا آرامش نیم بند او رو بهم زدم؟

ولی باید از یه جا شروع می شد.

نیاز به یه واسطه بود برا منتقل کردن چنین پیام شومی .

پیامی که همه رو شوکه می کنه .

و زندگی رو از خانواده می گیره .

و خدا می دونه که چه پیامدهای ناگواری بهمراه خواهد آورد.

چاره چیست؟

آتش شعله ور شده

و هر روز بیشتر از قبل زبانه میکشه

و بیشتر قربانی می گیره .

تا کی نمی دونم...