دیونه دل...
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند گاهی هست حالم دیدنی ست
حال من از این وآن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمدکه حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 1:8 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است