از یه دوست...
سرگردان این جاده ی بی مقصد در بیابانی خشک.
بی تن پوشی گرم...
پای برهنه و زخمی...
با دستانی سرد و بی حس...
گرسنه و تشنه
نا امید و تنها...
بیقرار و سرگردان
رها شده ام
نه راه پس دارم نه راه پیش...
من نفهمیدم بالاخره انسانم یا ماشین؟
شما فهمیدید؟
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:44 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است