سرگردان این جاده ی بی مقصد در بیابانی خشک.

بی تن پوشی گرم...

پای برهنه و زخمی...

با دستانی سرد و بی حس...

گرسنه و تشنه

نا امید و تنها...

بیقرار و سرگردان

رها شده ام

نه راه پس دارم نه راه پیش...

من نفهمیدم بالاخره انسانم یا ماشین؟

شما فهمیدید؟