فقر
فقر همه جا سر ميكشد ...فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ...فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ...طلا و غذا نيست ...فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته ی يك كتابفروشي مي نشيند .فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،كه روزنامه های برگشتي را خرد مي كند . فقر ، كتيبه ی سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .فقر پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود.فقر ، همه جا سر ميكشد ...فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..فقر ،روز را " بي انديشه" سر كردن است .شریعتیامروز همه شعار می دادند.هاشمی حیا کن مصلحت و رها کنمصلحت چیه؟خوردنیه ؟ خریدنیه ؟ بدست آوردنیه ؟هاشمی کیه ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 16:6 توسط رها
|
زندگی رسم غریبی است