دوباره...

دوباره انار های سرخ

دوباره عطر نمناک خاک

دوباره زندگی

دوباره برگ

دوباره عشق

دلت گرم به قرار های بیقراری

ب فصل عاشقی های ناب

حال دلت خوب خوب...

---- ---- ---- --- --- --- ----

دوست داشتنت طعم گس خرمالوی کالی بود

در دهان داغ تابستان

دوست داشتنت مرگ قناری عاشق بود

در کنج قفس

 انعکاس ماه بود

در برکه ی خیالم

همان قدر دور

همان قدر دست نیافتنی

...

رفیق

این قاعده ی خیلی از بازی هاست! آدم ها باید تا مرز برنده شدن پیش برن،

اما کسی نباید برنده نهایی بشه. نباید حس ماجراجویی آدم ها رو از بین برد،

آدم ها همیشه دوست دارن بازی کنن.
واسه همینه که بعضی از نویسنده ها پایان داستاناشون رو نمی نویسن،

شعبده بازها راز جادوهاشون رو به کسی نمی گن ...

و خیلی از آدم ها واسه هم احساس شون رو بیان نمی کنن...

چون می ترسن که بازی تموم شه وبره دنبال کارش

اگه کسی مونده میشه بهش گفت رفیق...

تکرار...

دل را قرار بخشد تکرار خاطر دوست

ورنه عبث مروری است تکرار زندگانی

...