بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان زدیدگان خدا می نخورده ایم

 پیشانی ار ، زداغ گناهی سیه شود

بهتر زداغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به ، که زیر لب

بهر فریب خلق ، بگویی خدا خدا

 طوفان طعنه خنده ی ما را زلب نشست

کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستی است

زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

 ماییم ... ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم

ماییم ...ما که جامه ی تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم !

 بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

درگوش هم حکایت عشق مدام ما

" هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما "