عشق...

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت:

 به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور

اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ!

هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه :

 به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد

 و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم.

 ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

نیلوفر گفته...

منت...

گر بخارد پشت من انگشت من

خم شود از بار منت پشت من

همتی کو تا نخارد پشت خویش

وارهد از منت انگشت خویش!

شور عشق

  عشق شوری در نهاد ما نهاد

  جان ما در بوته ی سودا نهاد

  گفت و گویی در زبان ما فکند

  جست و جویی در درون ما نهاد

  داستان دلبران آغاز کرد

  آرزویی در دل شیدا نهاد

  عقل مجنون در کف لیلا سپرد

  جان وامق بر لب عذرا نهاد

  بهر آشوب دل سودائیان

  خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

  از پی برگ و نوای بلبلان

  رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد

  فتنه ای انگیخت شوری در فکند

  در سرا و شهر ما چون پا نهاد

فروغ ف...

دوست داشتن"

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی .

اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .

عشق باشناسنامه بی ارتباط نیست

و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ،

اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

 و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست ...

عشق جنون است

و جنون چیزی جزء خرابی و پریشانی " فهمیدن " و " اندیشیدن" نیست

 اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر میرود .

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق میافریند

 و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست میبیند و می یابد .

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است .

از عشق هر چه بیشتر مینوشیم سیرابتر میشویم

و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر .

عشق نیرویی ست در عاشق که او را به معشوق میکشاند

 و دوست داشتن جاذبه ای در دوست که دوست را به دوست میبرد .

عشق تملک معشوق است

و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .

 عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند

 زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه ء آدمی دارد

اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد

 و میخواهد که

همهء دلها آنچه را او از دوست در خود دارد داشته باشند

 که دوست داشتن جلوه ای از روح خدا ئی و فطرت اهورایی آدمی

است .

 در عشق رقیب منفور است

 و در دوست داشتن است که "

 هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند

" که حسد شاخصهء عشق است ،

چه عشق را طعمهء خویش میبیند و همواره در اضطراب است

 که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی میورزد

 و معشوق نیز منفور میگردد

و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ،

 یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست .

 عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

عشق گاه جا به جا میشود و گاه سرد میشود و گاه میسوزاند

اما دوست داشتن از جای خویش از کنار دوست خویش بر نمیخیزد ،

سرد نمیشود که داغ نیست ؛ نمیسوزاند که سوزاننده نیست .

 عشق اگر پای عاشق در میان نباشد نیست .

 اما در دوست داشتن

جزء دوست داشتن و دوست سومی وجود ندارد ...

آری ! تو باید بی من دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی

 کردن باشی و زندگی کنی ... باشی و زندگی کنی ... باشی و زندگی کنی ...

 آری ! باشی و زندگی کنی ...

که دوست داشتن از عشق برتر است

 و من ، هرگز،

 خود را تا سطح بلندترین قلهء عشقهای بلند پایین نخوهم آور

 (بخشی از مقاله " دوست داشتن" از کتاب هبوط - علی شریعتی )

 

شکنجه خاطرات

   چه سعادتی است تنها بودن!

   با خویش بودن

   از شکنجه خاطرات،...

   از نیرنگ چهره های محبوب و منفور رهایی یافتن...

   چه سعادتی است زیستن اما طعمه زندگی نبودن...  

   فرمانروای زندگی بودن...

رومن رولان

زن و...

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!